دوست داشتن واژه ایست که به تکرار می شنوم
دوست داشتن چه کسی؟ چه چیزی؟
دوستم داری بخاطر چه؟
صداقتم یا رفاقتم؟
عشقم یا احساسم؟
روحم یا جسمم؟
گفتارم یا نازم؟
چه چیزه مرا دوست داری؟
کدام خصلت وجودیم را؟
آنانی را که خود برای خود ارزش نهادم
یا آنچه در ذهنت نقش بسته
تصورات پوچ... بگو که چرا دوستم داری
کدام حرکت نشان از دوست داشتنت بود؟
بی تفاوتی هایت یا ندیدن احساساتم
از خود پرسیدی که کدام واژه را من دوست داشتم بشنوم
مطمئن باش که واژه ی دوست داشتن را هزاران بار شنیدم
گوشهایم از این کلمه پر شده
دوست داشتم بشنوم که
:
صداقتی که در درونم موج میزند را دوست داری
.......

+ نوشته شده در
85/07/05ساعت 22:38  توسط سمیه
|
بگو برای پریدن چقدر باید داد؟ برای خوب دویدن چقدر باید داد؟
به بارگاه خدا میبرند روح مرا برای دیر رسیدن چقدر باید داد؟
درون گور خودم را به چشم می بینم در آرزوی ندیدن چقدر باید داد؟
مرا از این قفس زندگی رها نکنید بخاطر دیر رسیدن چقدر باید داد؟
میان بودن و رفتن کدام سهم من است برای قرعه کشیدن چقدر باید داد؟
بدان گرگ صفت نیستم من انسانم ولی برای دریدن چقدر باید داد؟
در این زمانه که نان آبروی انسانهاست برای قلب خریدن چقدر باید داد؟
صدای پای نبودن سکوت قلب من است برای نغمه شنیدن چقدر باید داد؟
درون سینه اگر جای زندگی خالی است بگو برای طپیدن چقدر باید داد؟

شعری از خانم نغمه رضای که من خیلی این شعرو دوست دارم
+ نوشته شده در
85/05/02ساعت 22:22  توسط سمیه
|
سلا م
سلام به همی دوستای خوب و گلم به همی شما های که به وبلاگ ساده ی من سر میزینن اینو بدونید که خیلی خوشحالم میکنید راستش یه چند وقتی من مشغول درس خوندن برای کارشناسی ارشد هستم شرمنده اگه وقت نمی کنم بهتون سر بزنم خواستم یه آپ کوچلو کنم که از من دلگیر نشید ولی بدونید که فرامشتون نمی کنم و از اینکه دوستای خوبی مثل شما ها دارم خدارو شکر میکنم. اگه آپ کردم خبرتون میکنم.
+ نوشته شده در
85/02/09ساعت 16:46  توسط سمیه
|
چرا همتون فکر میکنید که من عاشقم ؟
آره هستم ولی نه عاشق کسی ، من عاشق هم چیزای خوبم
من عاشق خدام این شعر وخیلی از نوشته هام رو به عشق اون نوشتم.....
بی تو رفتن
بی تو دیدن
بی تو حتی یه لبخند، نداره لطفی
بمان با من ، بمان با من
که گر نمانی منی نمی ماند
نبودنت را نمی خواهم
نمی خواهم حسش را ، درکش را
کاش همیشه می ماندم
کاش لحظه، لحظه ای عمرم را
با یادت پر می کردم
ای زیباترین اسم
ای رویای ترین یاد

+ نوشته شده در
85/01/19ساعت 20:21  توسط سمیه
|
می دانم !
می دانم چقدر سخت است،چشم به راه بودن،
دیده بر در نهادن،تا بیایی،
بیایی واین حرفهای نا گفته را با تو بگویم،
می دانم؟
نمی دانم ،می دانم یا نه؟نمی دانم که تو می دانی یا نه؟
می دانی که هر لحظه که تو نیایی برایم به اندازه یک سال می گذرد
نمی دانم که تو می دانی یا نه، می دانی که اگر یک روز دیر ترتو را ببینم ،
با این فکر دیوانه خواهم شد
کاش تو می دانستی،
می دانستی که در موردت چه فکری می کنم،
کاش من از فکرها آسوده می شدم،
که فکر نمی کنم هرگز اتفاق بی افتد!!!!!!!

+ نوشته شده در
85/01/01ساعت 21:57  توسط سمیه
|

یک آسمان پرنده،رها،روی شاخه ها،
در باغ بامداد،
یک آسمان پرنده،
سرگرم شستشو،
درچشمه سار باد
یک آسمان پرنده،
در جستن چمن،
آزاد، مست، شاد،
از پشت میله ها،
بغضی به هایهای شکستم :
قفس مباد!
(( فریدون مشیری ))
+ نوشته شده در
84/12/11ساعت 14:51  توسط سمیه
|
سلام به تو که بهترینی
در قلب کوچک انسانی ام،جایت همیشه محفوظ خواهد ماند
ودر قلب بزرگ دریای ام ،جایت را تا ابد ،برایت نگاه می دارم
قلب دریای ام را با زبان و نگاه برایت می گویم،
اما اگر بخواهی قلب انسانی ام را برایت می گشایم تا باور کنی که واقعا دوستت دارم
دوست دارمت بخاطر مهربانیت، بخاطر گذشتت وبخاطر آرامشی که درروحت می باشد
دوست دارمت بخاطر خلوصی که در گفتار ورفتارت موج می زند
دوست دارم آن نگاههایت را ، آن لبخندهایت را و آن سخنان آرامش بخشدت را
و خلاصه دوستت دارم یشتر از آن که تصور کنی

+ نوشته شده در
84/12/02ساعت 14:26  توسط سمیه
|
+ نوشته شده در
84/12/01ساعت 15:0  توسط سمیه
|
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربون بود
ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
درآبگیر قلبش جنب وجوش بود
ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهای می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد
وخلاصه بنویس
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن
فریدون فروغی
+ نوشته شده در
84/11/21ساعت 14:53  توسط سمیه
|
لحظه ی تلخی است
لحظه ی رها کردن ،خاطراتی که به خاطرشان سالهای زیادی از عمرت را صرف کردی
لحظه ی تلخی است
لحظه ی گذشتن از خواستهایت،خواسته های که بخاطرشان جنگیدی
لحظه ی تلخی است
لحظه ی زیر پاماندن، بخاطر ندیدن ارزشهای که در وجودت موج می زند
کاش ،کاش لحظه های عمرت را ،هر چه مانده از دست ندهی
بمانی،بمانی برای همیشه شدن
+ نوشته شده در
84/11/21ساعت 14:50  توسط سمیه
|
آسمان دلت چه رنگه؟
رویاهات رنگ و وارنگه؟
من می خوام دلتو آبی کنم
رو درو دیواراش نقاشی کنم
بکشم یه دختری سفید پوش،
که می خواد همیشه جاش باشه توش
می خواد برات باش مثل یه خواهر
اما می خواد بمونه تا ابد توش
اون می خواد غصه هات بریز دور
جاش برات خاطره ها رو به کاره،
خاطره های با هم بودن، هم فکر بودن ، یکرنگی،
خاطره های خوبی ،خوشی ، سلامتی
اون می خواد تمام دلت،رنگارنگ باشه
گاهی آبی ،گاهی قرمز،کمی هم سفید خالص
اما نباشه مثل شبهای تار
اون دختر سفید پوش با مو های سیاهش
نمی خواد دلت سیاه شه
نمی خواد روزات یکی شه
می خواد فردای باشه که تا ابدباهاته
+ نوشته شده در
84/11/12ساعت 16:25  توسط سمیه
|
سلام!
می خوام برم بالای یه کوه بلند ، داد بزنم!؟
بگم که می خوام یه فرشته باشم
می خوام که تمام غصه ها رو از دلهای این مردم بریزم بیرون
می خوام که هیچکس ناراحت نباشه ، غصه دار نباشه
سلامی چو بوی خوش نرگس،وبه لطافت گل یاس سفید
می خوام خوبی باشه وسادگی
می خوام صفا باشه ویکرنگی
می خوام عشق باشه و محبت
می خوام سرخ باشه وسفید
کاش همه آدمها مثل هم بودند،مثل آینده پاک وزلال
مثل فردا رها......
+ نوشته شده در
84/11/12ساعت 12:11  توسط سمیه
|
دل گربرون آیی از این سینه ی تنگ
بی تو زندگانی توانم کرد
کاش هر گز نمی تپیدی
کاش هرگز نمی لرزیدی
ذهن را می توان رام نمود
رازها می توان گفت ،می شنود این مغز
با خود حمل می کند تا رسیدن مرگ
دل می گویم که نباشی!
اما بی تو
زندگی بی روح است
حال خود ندانم ،با تو می گویم ای دفتر راز
که بی تو و آینده مرا پناهی نیست
+ نوشته شده در
84/11/10ساعت 15:10  توسط سمیه
|
رود خانه،
پاک و روشن
زلال
پرخروش وباقدرت
مي گذرد ازخاک عزيز
خاکي که پاک مي کند
آبی که در خاک می غلطد تا خالص شود
آبی که به خاطر نجات خود،
خاک عزیز را می آلاید
کاش من خاک بودم،
کاش می توانستم،
که هر کس را آنطور که می خواهد قبول کنم
کاش می شد هر شخص،
خصوصیات خود را در من ببیند
+ نوشته شده در
84/11/06ساعت 14:16  توسط سمیه
|
دنیا زیباست اگر بگذاری
زندگی زیباست اگر بگذاری
من پر از عاطفه ام اگر بگذاری
دلم می خواد گریه کنم اگر بگذاری
چرا نامردی وبی مهری
چرا با من ،چرا با من
چرا بدعهدی وبد رازی
چرا بامن، چرا با من
کاش افسانه می شود هر چه بدیست
کاش افسانه می شد بی مهری ها
کاش می شد هرگز به لحظه های بد بر نگشت
لحظه های خوب چقدر کم است
لحظه های که زود می گذرند
ولی یک عمر به یاد می مانند
+ نوشته شده در
84/11/06ساعت 12:42  توسط سمیه
|